پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - آن شمس كه در سايه ماند - صدیقی عظیم
آن شمس كه در سايه ماند
صدیقی عظیم
اشاره؛
شمس آل احمد قصه نويس بود، اديب و سخنور و طنزپردازبود ، روشنفكر و صاحب نظر فرهنگ و سياست بود ، ناشر و مدير بود ، امّا مهم تر از اين اوصاف ، برادرِ كوچكِ جلال بود؛ "برادرِ كوچكِ جلال " به معناى دقيق تعبير، و تا واپسين دم زندگانى بر اين وصف باقى ماند ، كه با جانش عجين شده بود. به رغم استعداد ذاتى و مايه هايى كه در چنته داشت ، استقلال و انفكاك از اين وصف را نخواست و در سايه ى بلندبالاى برادر ماندن را خوش تر ديد. نقش پيرامونيان در استمرار اين وصف براى شمس كم از خواستِ او نيست؛ چه دواير حكومتى و چه اهالى ادبيات و هنر از موافقان انقلاب و مخالفانِ آن ، همه و همه شمس را از اين گونه بيش تر مى خواستند و مى پسنديدند و در گيرودار زمانه مىنواختند ؛ چه به مهر ، چه به قهر . عجيب اين كه در اين ميان ، تنها امام خمينى بود كه گرچه احترام و ستايش پدر و برادر شمس را بر خويش فرض مى شمرد ، كوشيد تا شمس را از ماندن در سايه ها بيرون كشيده و آفتابى كند ؛ با سپردن سردبيرى روزنامه ى اطلاعات به او و انتخابش به عنوان عضو شوراى انقلاب فرهنگيِ آن زمان كه شورايي كوچك و كم عضو بود ، با وظايف بزرگ. البته شمس بنا بر خصلت و عادت ساليانش باز به سايه برگشت و اين بار دستِ كهولت و سالخوردگى بر ضخامت سايه ها افزود و افزود ، تا هنگام بانگ الرحيل...
گلچينى از چهار گفتگوى شمس بهانه ى ياد اوست ؛ با تأكيدمكرر بر برادريِ جلال. روحش با نياكان پاك و والايش محشور باد !
١ - از سال هاى دور
لطفاً، ابتدا از سال تولد و محل زندگىتان برايمان بفرماييد.
شمس آل احمد: از لطفتان نسبت به من و جلال ممنونم. من متولد ١٣٠٨در محله پاچنار تهران هستم و شش سال از جلال كوچكترم. جلال هم در تهران به دنيا آمد.
تحصيلات پدرتان در تهران بود؟
شمس آل احمد: بله، پدرم تحصيلاتش را در حوزه علميه مروى تهران و پيش مدرسان آنجا طى كرد و از محضر درس آقاسيد هادى طالقانى كه مردى باتقوا و ساده زيست بود، بهرهمند شد. جلال و برادر بزرگترمان سيدمحمد تقى هم قبل از سفر به نجف اشرف، مقدمات درس طلبگىشان را پيش آن مرد بزرگ، در مدرسه مروى خواندند. من هم چند ماهى محضر ايشان را درك كردم، خدا او را رحمت كند.
جناب شمس! اشتغال عمده پدرتان در تهران به عنوان يك روحانى، در چه امورى بود؟
شمس آل احمد: پدرم موقع فوت پدربزرگم، بيست و يك يا بيست و دو سال داشته و فرزند ارشد خانواده بود و بايد طبق عرف، جانشين پدرش مىشد و به همين دليل، اداره مسجد پامنار و مسجد لباسچى به عهده او قرار گرفت. در عين حال، اداره محضر شرعى پدرش هم با او بود، تا اين كه حكومت رضاخان سال ١٣١٠ دست گذاشت روى ثبت اسناد. پدرم بيست و پنج سال مورد اعتماد اهل محل بود و انواع معاملات و مرافعات مردم را حل و فصل مىكرد. سال ١٣١٠ پدرم ديگر نتوانست سلطه جور پهلوى را بپذيرد و به همين جهت، محضر را به دايىاش سيد محمد آل احمد سپرد و خودش تنها به اقامه نماز در دو مسجد پاچنار و لباسچى پرداخت. پدرم، مردى خوشاخلاق و مهربان و مردمدار بود و خط خوشى هم داشت، اما خانهنشينىاش براثر جور حكومت رضاخان، او را تنگ خلق كرده بود. در بيرون خانه هم رفتارش تغيير پيدا كرده بود.
از خاطرات ايام كودكىتان از ايشان بفرماييد. در آن شرايطى كه اشاره كرديد، شما و جلال در چه سنى بوديد؟
شمس آلاحمد: من آن زمان دو ساله بودم و جلال هشت سال داشت. پدرم با وجود آنكه از سلامت كامل برخوردار بود، با اين وجود عصاى آبنوسى داشت كه هميشه همراهش بود و گاهى هم من و جلال را با آن چوب فلك مىكرد. آن زمان پدرم با دوستانش جلسات دورهاى داشتند كه در سال چند بار هم به منزل ما مىافتاد و من هم در آن جلسات خدمت مىكردم. آن زمان من مكتب مىرفتم و "عم جزء" مىخواندم و پدرم از من مىخواست كه از روى سورههاى كوتاه قرآن، مشق بنويسم. من هنوز الفبا را نمىشناختم و درواقع حروف و كلمات قرآن را نقاشى مىكردم و گاهى اين تصويرسازىها، چنان مورد استقبال پدرم قرار مىگرفت كه مرا تشويق مىكرد و من هم خوشحال مىشدم، بعدها كه بزرگتر شدم و توى كوچه بازى مىكردم، يادم مىرفت كه من پسر آقاى محلهام و نبايد در ملاء عام بازىهايى كنم كه خلاف شئون خانواده باشد. روزى در سن دوازده سالگى سر خيابان مشغول تيلهبازى بودم كه پدرم سر رسيد و با عصاى آبنوس محكم به پشتم زد و من فرار كردم و توى جوى پهن خيابان افتادم. من چهار بار به زندان شاه افتادم و يكبارش به صورتى خشن مرا آزردند، اما كمردرد خودم را بيشتر اثر آن ضربهاى مىدانم كه پدرم در آن سال به كمرم زد!
به نظر خودتان، چه عامل يا عواملى در عصيان جلال و شما در سالهاى جوانى عليه خانواده و باورهايشان نقش عمده داشت؟
شمس آلاحمد: آن زمان، حكومت پهلوى قصد داشت روحانيت شيعه را منهدم كند و چنان فشارى وارد كرد كه چند سال خانواده ى ما نتوانستند از خانه خارج بشوند و ما با چه مكافات و دردسرى در خانه، حمام كوچكى ساختيم. عكسالعمل خانهنشينى پدر، بخصوص وقتى كه محضرش را بسته بودند و مسجد و محرابش را تعطيل كرده بودند؛ وجود يك جو عصبى و متشنج در خانه بود كه منجر به تنبيه و سختگيرى زياد نسبت به ما مىشد و همين جو بود كه اول جلال و بعد مرا عاصى كرد. عصيانى كه بهصورت طغيان عليه باورهاى اخلاقى و عقيدتى خانواده بروز مىكرد و باعث شد كه جلال در بيستويكسالگى و من در هفده سالگى از آن فضا فاصله بگيريم.
تأثير جلال در زندگيتان چگونه و چه اندازه بود؟
شمس آلاحمد: من بيشترين تأثير را در زندگى، از برادرم جلال گرفتم. او برايم معلم، مرشد و الگو بود. در سال ١٣٢٠ كه جلال هجده ساله شد، من دوازده ساله بودم و ديگر، روابط و دعواهاى كودكانه ما، تبديل به مريدى من و مرشدى جلال شد.
به راهنمايى جلال بود كه من با كتابهايى آشنا شدم. قبل از آن، در زمانى كه پنج شش ساله بودم، شبهاى ماه رمضان پس از افطار، وقتى كه پدرم با جلال به مسجد مىرفتند، روى كرسى مىنشستم و براى مادر و خواهرانم كه خواندن نمىدانستند، داستانهاى اميرارسلان و امير حمزه و هزار و يك شب را مىخواندم، بدون آنكه آنها را بفهمم! خيلى وقتها لغات را غلط تلفظ مىكردم و مادرم كه سواد قرآنى داشت، اشتباه مرا مىگرفت و همين باعث مىشد كه بعدها در مدرسه، درس قرائت فارسىام خوب بشود. دو سه سال بعد از آن هم، ديگر خودم مىرفتم از يك كتابفروشى كتاب اجاره مىكردم و مىخواندم.
استاد! به نظر شما در گرايش جلال به عضويت در حزب توده، چه كسانى بيشترين نقش را داشتند؟
شمس آل احمد: همانطور كه اشاره شد، جلال مقدمات و سطح را در مدرسه دينى مروى خواند و بعد به نجف اشرف رفت و برگشت و ديگر، آن مسايل را رها كرد و ادبيات خواند. يك قصه و يك ترجمه هم از او در مجله سخن كه آن زمان خانلرىدرمى آورد، چاپ شد. دكتر خانلرى هم آن روزها، چپ مىزد، صادق هدايت هم آن موقع با مجله سخن همكارىداشت و دور و بر حزب توده زياد مى رفت و سمپات آنها بود. صادق هدايت، جلال را به حزب توده معرفى كرد. سال ١٣٢٣ جلال عضو حزب توده شد و ترقى كرد، چون هم زبان عربى مىدانست و مشترك مجله "الهلال" مصر بود و هم زبان فرانسه مىدانست و دهان گرمى در سخنرانى و خطابه داشت و از طرفى، جوان با جسارتى بود.
جناب شمس! آيا جلال شعر هم گفته است؟
شمسآل احمد: نه، فقط يك وقت كه ميخواست شعر بگويد، چيزى مثل شطحيات احمد عزيزى به تشويق صادق هدايت گرفته بود و همان بود، ديگر ادامه نداد. .
جناب شمس! شما در ملاقات جلال با حضرت امام در سال ٤٠ حضور داشتيد.لطفاً برايمان از آن ديدار بفرماييد
شمس آل احمد: قبل از انقلاب، من با احمدآقا آشنا بودم. خدا او را رحمت كند. وقتى در دىماه سال ٤٠ پدرم فوت كرد. حضرت امام براى ايشان، مجلسى در قم گرفته بودند، اين بود كه براى عرض تشكر، جلال و من و دامادمان شيخحسن دانايى به خدمت ايشان رفتيم. اول با احمدآقا، روبوسى كرديم و بعد، احمدآقا پيش آقا رفت و چيزى در گوش ايشان گفت و آقا اجازه ورود دادند. اتاق مستطيلىشكلى بود با يك تشكچه كوچكى كه بالاى اتاق افتاده بود و قسمتى از يك كتاب از زير آن پيدا بود. جلال آهسته كتاب را بيرون كشيد، "غربزدگى" بود، به امام گفت: آقا اين پرتوپلاها خدمت شما هم رسيده؟ امام گفتند: "من براى اين كتاب خيلى هم از شما متشكرم. اين مطالب، اباطيل نيست. اين حرفها را ما بايد مىزديم و حالا كه شما زدهايد، كار خوبى كردهايد و بعد دست كردند از زير همان تشكچه، يك پاكت درآوردند و گفتند: اين هم جايزهاش. از خدمت ايشان كه بيرون آمديم، توى راه در ماشين، من پاكت را باز كردم. مقدارى پول بود، به جلال گفتم: اين پول را بايد نصف كنيم. گفت: چرا نصف؟ همهاش مال تو. اين را آقا به تو داده، من خانه دارم، اما تو خانه ندارى. من آن پول را پيش پرداخت همين خانهاىدادم، كه حالا هم در آن زندگى مىكنم
. كيهان فرهنگى/فروردين ١٣٨٤ ش٢٢٢
٢-كاش من به جاى جلال رفته بودم.
آقاى آل احمد شغل اصلى شما چه بوده؟
من دبير بودم. شش سال دبير دانشگاه هاى تهران بودم و سه سال هم در موسسه باستان شناسى دانشگاه تهران به رياست دكتر نگهبان معاون ايشان بودم.
چه كتاب هايى نوشته ايد؟
اى! يك پرت و پلاهايى نوشته ام. سه تا قصه كوتاه و يك قصه بلند. سه تا سفرنامه هم نوشته ام. يكى سفر به كوبا و ديدار با كاسترو، ديگرى سفر به نيكاراگوئه و ديدار با اورتگا و يكى هم گذر از آلمان و اسپانيا.
نظر شما نسبت به اين موضوع چه بود؟ بعد از مرگ جلال سكوت كرديد؟
خير. من، هم حرف زدم و هم نوشتم. يك قصه نوشتم به نام "از چشم برادر" يك كتاب هفتصد صفحه اى بود.
چه طور كتاب هاى شما تجديدچاپ نشده اند؟
روشنفكران با من بد بودند. خيلى از كسانى كه كتاب هاى شان را در كتاب فروشى هاى خيابان انقلاب مى بينيد، سايه ما را با تير مى زنند.
رابطه شما و خانم دانشور از چه وقت قطع شده است؟
ما سال هاست كه با هم قهريم. وقتى من كتاب "از چشم برادر" را نوشتم و سيمين آن را خواند، ديگر با هم ارتباط نداريم.
چرا؟
در اين كتاب من نوشته ام كه نمى شود سيمين از موضوع مرگ جلال خبر نداشته باشد. سيمين برادرى داشت به نام سرهنگ خسرو دانشور و يك شوهر خواهر هم داشت كه در كرمانشاه بود.
هيچ گاه پيش نيامد كه بخواهيد با خانم دانشور آشتى كنيد؟
چرا يك سال مدير كل فرهنگ تهران آقاى حسين ابر سبحى به من گفت: "درست نيست كه تو و سيمين با هم قهر باشيد." گفتم: "من قهر نيستم. سيمين با من قهر است." گفت: "پس بگذار من شما را آشتى بدهم." زمستان بود، رفتيم به شميران براى ديدن سيمين، يك جعبه شيرينى خريديم و رفتيم. وقتى خواستيم زنگ در را بزنيم، ديدم نوشته منزل دكتر سيمين دانشور. اما جلال كه زنده بود روى در نوشته بودند: "فادخلوها بسلام امنين هر كه وارد شود ايمن است"، اما سيمين اين را پاك كرده بود. من هم خيلى دلخور شدم و همين شد كه آشتى نكرديم.
بعضى هم مى گويند "خسى در ميقات" جلال، در واقع توبه نامه او از حزب توده بود؟
خير. جلال مكه را به قصد ديدن رفته بود. او اصلا آدم خانه نشينى نبود. مدام سفر مىكرد. جلال از آن نويسنده هايى بود كه دور دنيا را مى گشت و سفرنامه مى نوشت.
مكه را هم براى ديدن رفت ولى در »خسى در ميقات« نوشته كه با ديدن زائرانى كه در حال سعى بين صفا و مروه بودند، آنقدر از خود بى خود شدم كه خواستم سرم را به ستونى كه به آن تكيه داده بودم، بكوبم. "خسى در ميقات"، در واقع، توبه نامه از همان چيزهايى بودكه پيش تر فكر مى كرد، راه نجات هستند.
و بعد راه نجات را در چه چيزهايى يافت؟
در آنچه پدرانمان انجام داده بودند.
پس از انقلاب نام جلال، نه تنها، حذف نشد بلكه بر سرخيابان هم گذاشته شد. اما برخى معتقدند كه عده اى هنوز هم به دنبال حذف تفكر جلال هستند؟
بله. دقيقاجلال اگر زنده مى ماند الان هم توسط خيلى ها تحمل نمى شد.
٣٧ سال بعد از مرگ جلال چه احساسى داريد؟
آرزو مى كنم اى كاش جلال نمرده بود و من به جاى او رفته بودم. چون جلال جسارت و صداقتى داشت كه من آن را ندارم. اگر او مى ماند بيش تر مفيد بود تا من بى قواره بى اثر.
روزنامه سرمايه، شماره ٢٧٥ تاريخ ٢٥/٦/٨٥
نوشتن به عادت جلال
اين هفتاد سال با جلال و بى جلال چگونه گذشت؟
اينك ٧٠ سال است كه مىنويسم به عادت جلال. يادداشت هاى روزانه؛ اسمش را گذاشتم دفتر ايام . من از ١٣١٩ تا حالا از اين دفترها دارم، جلال از اعتقاداتش اين بود كه مىسازد ناچار كج هم مىسازد، آدمى كه نمىسازد عيبى ندارد اما آدمى كه سازنده است عيب زياد پيدا مىكند بعد هم دلش نمىخواست كه كنج خانه بنشيند و هرچه در عوالم ذهنىاش مىآيد بنويسد. مىرفت بين مردم. ما با جلال سفرهاى زيادى رفتيم، هم عرض مملكت را رفتيم و هم طولش را. از تهران رفتيم به ماهان، از ماهان به زاهدان، از آنجا به سراوان از سراوان به قوچان، از قوچان به مشهد و از آنجا به تهران با يك ماشين قراضه. هر اتفاقى كه مىافتاد جلال يادداشتش مىكرد. بهترين غذايى كه ما در آن سفرها خورديم يك روز صبح در قهوهخانهاى بود كه در قابلمهاى گذاشت و چهار تا تخممرغ در آن نيمرو كرد بعد جلال پرسيد سبزى دارى؟ باغچهاى همان اطراف بود كه چند تا ريحان كند. آنقدر جلال از اين صبحانه وصف كرد كه حد ندارد. گفت در عمرم چنين صبحانهاى با اين لذت نخورده بودم. البته چايى هم بود .
از ويژگى هاى مهم جلال بگوييد.اگر بخواهيد مهمترين ويژگى روشنفكرى او را بگوييد به چه چيزهايى اشاره مى كنيد؟
جلال آدمى بود كه روى يك شاخه نمى نشست و از اين شاخه به آن شاخه مىپريد. يك روز دوستان اين مسئله را با او در ميان گذاشتند. او اعتقادش اين بود كه انسان نبايد راكد بماند.بلكه بايد در حركت باشد.او بى حركتى را مرگ و نيستى مىپنداشت و تحرك را نشان پويايى و حيات جامعه.مى گفت در جامعه اى كه فقر فرهنگى داريم،به خيلى چيزها نياز است.احساس مى كرد در جامعه فقر زده فرهنگى ما ،خيلى آدم ها را لازم داريم.منتقد،قصه شناس،نقاش،سينما شناس.اين بود كه به سراغ همه اين رشته ها مى رفت.معتقد بود كه نبايد دست روى دست گذاشت و بايد در ميدان هاى اجتماعى بود و حرف زد.
از سوى ديگر جلال شخصيت با صداقتى داشت. در نوشتن صداقت داشت و در بيان جسارت.امروز جسارت جلال زبانزد است.اين جسارت نه فقط در بيان،بلكه در انتخاب عقيده و مسير نيز هميشه با او بوده است.شور و حركت او ،وجنب وجوش و ساكن نماندن و دائما در حال حركت بودن از جمله ويژگى هاى فكرى،روحى و شخصيتى اوست.جلال آدم با جراتى بود.مجموعه آثارش ،جرات جلال را به نمايش گذاشته.در زندگيش هم همين طور بود.آنجا كه بايد از حزب توده جدا مى شد،بدون ترس جدا شد و مسير جديدى را انتخاب كرد.آنجا كه بايد ديندارى را در پيش مى گرفت،با قدرت از ايمان درونش مىگفت. آنجا كه بايد از روشنفكران انتقاد مى كرد،انتقاد كرد و خلاصه هميشه و همه جا با جرات و جسارت پيش مىرفت.
از رابطه خودتان و جلال با آيت الله طالقانى بگوييد.
مرحوم طالقانى پسر عموى ماست.من چند بار كه زندان بود به ملاقاتش رفتم.البته هميشه به سفارش و تاكيد جلال .آقاى طالقانى نگاه خوبى به جلال داشت.يادم هست روزى با جلال در جاده شميران مى رفتيم.در مسير،جلال متوجه سيدىدر كنار خيابان شد.توقف كرديم. آقاى طالقانى بود او را تا مركز شهر رسانديم.در راه جلال از آقاى طالقانىپرسيد:"شما هم ما را بى دين مى دانيد؟" آقاى طالقانى گفت : "دوستان ما مرا هم بى دين مى دانند. چون در مسجد هدايت در محله عرق خورها نماز مى خوانم،همه مىگويند او لامذهب است.به محله عرق خورها رفته و مى خواهد نمازخوان تربيت كند.اما من معتقدم كه اگر در ميان همين عرق خورها،دو نفر نماز خوان پيدا شوند،من وظيفه ام را انجام داده ام."بعد رو به جلال كرد و گفت :"برو كار خودت را بكن.تو در سفرنامه حج چيزهايى نوشته اى كه من نتواستم آنها را ببينم و براى همين دو بار ديگر به حج رفتم."
چرا غربزدگى جلال اين همه مخالف داشته و دارد؟
در برابر غربزدگى دوستان جلال بيشتر پرخاش كردند. يكى از كسانى كه صدايش درآمد آقاى آدميت بود. ديديد جلال يك جاهايى مىنويسد و الخ، ايضاً و ادامه نمىدهد و سه تا نقطه مىگذارد. اين الخ را آقاى آدميت نفهميد كه يعنى چه؟ خيال مىكرد نثر فارسى خراب شده است. كوتاهگويى شده است. از معترضين ديگر ملكى بود؛ خليل ملكى پسر آقا ميرزاجواد آقاى ملكى تبريزى است و خودش آخوندزاده است. منتها در جاهايى كه جلال به مذهب تكيه مىكند ملكى از او خوشش نمىآيد. گفت: اين حرفها ديگر پوسيده است و كهنه شده و ديگر در كَت بچهها نمىرود.جلال هم گفت بالاخره ما اين اينطوريم. البته روى شما را هم مىبوسم. دستتان را هم مىبوسم ولى همين است. اگر هم كارم عيبى دارد به اين خاطر است كه در حال سازندگىام. اين برخوردها هميشه با جلال بود ولى در غربزدگى و خدمت و خيانت روشنفكران خيلى تندتر شد. جلال در خدمت و خيانت يكى از سخنرانى هاى امام خمينى را عيناً نقل كرده بود.
به نظر شما مجموعه آثار جلال چه تاثيرى بر ادبيات معاصر داشته است؟
جلال يكى از نويسندگانى است كه در دوره حياتش مورد قبول و تاثير گذار بوده است.از جهت سبك نگارش ،جلال را مى توان به عنوان رمان نويس،متفكر اجتماعى و يك هنرمند ناميد.جلال به وسيله نوشته هايش مى خواست در متن جامعه تاثير بگذارد.او براى سرگرمى ،تفنن و آرامش خود نمى نوشت.معتقد بود كه بايد حركت كرد،فرياد زد و تاثير گذاشت.در دوره اى فريادش را در قصه هاش مى كشيد.چون فضاى خفقان شديد بود.بعد كه به درجه اى از شهرت رسيدكه براى جامعه و حكومت شناخته شده بود،قصه را كنار گذاشت و به مقاله رو آورد.
جلال درمقالاتش مستقيما با تمام مردمى كه تنها خواندن و نوشتن بلد بودند حرف مىزد. حالا بنابر تمام آثارى كه از او منتشر شده اند يا منتشر نشده اند حقيقتا مى توان گفت كه او نويسنده اى هنرمند و دردمند براى تمام بشريت بوده است.جلال فقط"سه تار" نيست،فقط"ديد و بازديد"نيست،فقط "سفر روس" نيست،"سفر فرنگ" و"سفر امريكا" هم نيست.او ابعاد متفاوتىدارد.جلال به امريكا،اروپا و كانادا سفر كرده بود و هيچ گاه مطلق درباره آنها حرف نمى زد.خوبى ها را مى گفت و بديها را هم مى گفت.البته خيلى ها درباره آثار او و حتى شخصيت او يك طرفه به قاضى رفته اند.بگذريم از كسانى هم كه به او حسادت مى ورزيدند و از سر غرض ورزى درباره او نظر داده اند.
اما هنوز خيلى از نسل جديد ما،جلال را نمى شناسند و حتى از مدل شخصيتى و فكرى و قلمى او فاصله دارند.
اين مشكل آنهايى است كه انديشه و فكر جامعه را در دست دارند.آنهايى كه وظيفه آگاه سازى دارند.وقتى امروز ناشران ما به عنوان روشنفكران از انتشار كتاب هاى جلال يا درباره او از سر عناد پرهيز مى كنند،وقتى كتاب هايش را منتشر نمى كنند،و وقتى بخش ديگرى از مذهبى ها هم ،جلال را كمونيست مى دانند شما چه توقعى داريد.اما من معتقدم جلال هنوز زنده است.همه جا گفته ام بانو دانشور درست نوشته است."جلال زيبا زيست و زيبا مرد"من مى گويم آنان كه زيبا مى ميرند، هميشه زنده اند.در اين زيبا مردن چند معنا هست. يكى اينكه كى و چگونه مى ميرى . اما جلال را كشتند. يقين دارم. او زيبا مرد.
× سايت خبر آنلاين
٤- از سال هاى نزديك
شما با احمد آقاى خمينى دوست بوديد؟
بله من و خدا بيامرز احمد خمينى دوست بوديم، خيلى با هم صميمى بوديم، يك روزى آمد به ديدن من سال ها بود كه او را نديده بودم خيلى از ديدنش خوشحال شدم.با وسايل كمى كه داشتم از او پذيرايى كردم.
در آن ديدار بين شما چه گذشت؟
چون سابقه دوستى داشتيم درباره خاطرات قديمى گفت وگو كرديم و بحث هم به مسائل روز كشيده شد.
از همانجا بود كه به شوراى عالى انقلاب فرهنگى رفتيد؟
نه، اين ديدارها ديگر ادامه نيافت تا اينكه روزى دنبال من آمد و خواست با او به نزد امام برويم. من كمى جاخوردم. گفتم، گروه، گروه از مردم به ديدن پدرتان مى آيند، آن وقت من به تنهايى بيايم. گفت؛ "اصلاً بابا دلش تنگ شده و دوست دارد شما را ببيند." اين حرف احمد آقا، آرامم كرد و به طرف منزل ايشان راه افتاديم. نزد آقاى(امام) خمينى كه رسيدم، مى خواستم خم شوم دست ايشان را ببوسم كه به دليل كمر درد نتوانستم. ناراحت شدم، ايشان علت ناراحتى را جويا شدند، گفتم، كمر دارد دارم. دستشان را زير پيشانى ام گذاشتند و سرم را بلند كردند و گفتند، تو كه كمرت درد مى كند چرا خم مى شويد. آقاى(امام) خمينى به من گفت؛ ما دوستى داريم جوان است، اما آدم بااستعدادى است، ما او را مسوول روزنامه اطلاعات كرده ايم، مىخواهيم بروى آنجا مشغول كار شوى و كمكش كنى. من هم در پاسخ گفتم با كمال ميل. بلند شدم، رفتم روزنامه اطلاعات. آقاى دعايى منتظرم بود، مرا راهنمايى كرد به اتاق سردبيرى، پذيرايى گرمى كرد و ميز سردبيرى را نشانم داد و گفت؛ اين ميز متعلق به شماست هر روز به طور مرتب بياييد. من گفتم، اين ميز شماست.
چرا براى روزنامه اطلاعات انتخاب شديد؟
من پيش از اينكه به روزنامه اطلاعات در دوره آقاى دعايى بروم، دوران مسعودى هم روزنامه اطلاعات بوده ام و در نشريات اطلاعات جوان و اطلاعات بانوان فعاليت مى كردم.
چه كار مى كرديد؟
از همين كارهايى كه جوانان مى كنند، ما هم مى كرديم.
چند وقت با آقاى دعايى كار كرديد؟
نزديك به چهار سال با آقاى دعايى كار كردم.
آقاى دعايى خواسته بودند شما به اطلاعات برويد؟
نمى دانم اما مى گفت ما آخونديم و تحريريه ما را زياد قبول ندارد اما شما روشنفكر هستيد. حرف شنوى بيشترى از شما دارند.
در روزنامه اطلاعات چه كار مى كرديد؟
تيتر مى زدم و خبرهاى مهم را براى چاپ انتخاب مى كردم. حقوق خوبى مى گرفتم، رونقى به منزل ما آمده بود و عيالم از اين كار خيلى راضى بود.
شما همزمان با كار در اطلاعات عضو شوراى عالى انقلاب فرهنگى هم بوديد؟
بله، عضو شورا بوديم. عده يى رفته بودند پيش آقاى (امام )خمينى اعتراض كه آدم قحطى بوده است كه يك آدم بى تقوا را گذاشتيد سر يك روزنامه كنار آقاى دعايى. آقاى (امام)خمينى اوقاتش تلخ مى شود و آنها را از اتاق شان بيرون كرد.
خود شما هم نشسته بوديد؟
بله همانجا بودم. آقاى (امام)خمينى يك بار ديگر تاكيد كردند كه برويد آنجا و كماكان به دعايى كمك كنيد.
سابقه ى آشنايى شما و امام به چه زمانى مربوط مى شود؟
در پاسخ به همان عده يى كه اعتراض كردند چرا مرا سر روزنامه اطلاعات گذاشته آقاى (امام)خمينى گفت؛ من اين آقا را از قديم مى شناسم. پدرش را هم مى شناسم، برادرش را هم مى شناسم. بنابراين سابقه دوستى آقاى (امام)خمينى با خانواده ما به سال ها پيش بر مى گردد. ايشان وقتى به مشهد آمدند، پدرم به استقبال شان رفت و از ايشان دعوت كرد. گفت شما انسان محبوبى هستيد مردم شما را دوست دارند. از همان زمان بين خانواده هاى ما دوستى برقرار بود.
× روزنامه اعتماد سهشنبه٣٠ بهمن١٣٨٦